تبليغاتX
مردی از دیار فراموش شدگان - زندان

مردی از دیار فراموش شدگان

چنان بیگانه با خویشم که حتی سایه ام دیگر نمی آید به دنبالم.

زندان

در این زندان دلم تنگ است زمان با من چه بی رحم است

 

خداوندا

 

چگونه می توانم لحظه هایم را نگه دارم

 

در این زندان تمام لحظه هایم بی هدف رفتند

 

دگر بال خیال انگیز رو یاهای دیروزم به پروازی خیالی در نمی آید

 

که من را باز به دنیای پر از شور و امیدم باز گردانند

 

زمان!

 

آیا امیدی هست کزین زندان رهایی یابم و با هر چه تنهائیست وداع گویم؟

 

که باور می کند روزی از این تنهائی و زاری رها باشم

 

درین زندان دگر ماندن برایم سخت و جان کاهست

 

چرا؟ زیرا که زندان است

 

چرا؟ زیرا که تنهایم

 

خداوندا در این زندان دلم پوسید تمام آرزوهایم دگر خشکید

 

و شعرم در حصاره واژه های بی صدا ٬گم شد

 

خداوندا

 

اگر چه من درین زندان غم ٬ تنها و بی یارم

 

ولی اینک درون قلب پر دردم امیدی هست

 

امیدی روشن و جاری

 

اگر چه من در این زندان خودم  تنهای تنهایم ولی هر جا که باشم باز تو هم با من همانجایی

 

بلی ٬ من در میان این همه نا مهربانی ها به یاد تو پناه بردم

 

دگر چون یاد تو هستم از این زندان هراسم نیست

 

سکوت لحظه ها حتی برایم سخت و جان کاه نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 22:14  توسط تنهای تنها  |