من این پائیز در زندان ...
در این زندان برای خود هوای دیگری دارم
جهان گو بی صفا شو من صفای دیگری دارم
اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر اما باز
درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم
درین شهر پر از جنجال و غوغایی از آن شادم
که با خیل غمش خلوتسرای دیگری دارم
پسندم مرغ حق را لیک با حقگویی و عزلت
من اندر انزوای خود نوای دیگری دارم
شنیدم ماجرای هر کسی نازم به عشق خود
که شیرین تر ز هر کس ماجرای دیگری دارم
اگر روزم پریشان شد فدای تاری اززلفش
که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم
من این زندان به جرم مرد بودن می کشم ای عشق
خطانسلم اگر جز این خطای دیگری دارم
اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است
و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم
سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن
جهان گر عشق در یابد جزای دیگری دارم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:8  توسط تنهای تنها
|
