تبليغاتX
مردی از دیار فراموش شدگان - شب دیدار

مردی از دیار فراموش شدگان

چنان بیگانه با خویشم که حتی سایه ام دیگر نمی آید به دنبالم.

شب دیدار

شبی زیبا و نورانی

 

شب شب ها

 

شب دیدار من با تو ... شب خاموشی بدها ... شب بیداری دل ها

 

شبی که ماه هم خندید و ما هم با ماه خندیدیم.ستاره ها همه ما را نگاه کردند.

 

و تو گفتی: شبی زیباست

 

و من گفتم: بلی زیباست

 

وتو گفتی: ببین دلهای ما در آسمان پیداست

 

و من گفتم: بلی پیداست

 

و تو گفتی: خدا از من و تو راضیست؟

 

و من گفتم: بلی راضیست

 

و تو گفتی: شقایق های دلهامان چه زیبا و اهورائیست

 

و من گفتم: که دل های تمام عاشقان این قدر رویائیست

 

و تو گفتی: به جان من بگو این شب برای تو به چه اندازه رویائی و نورانیست؟

 

و من آهی کشیدم ... فکر کردم ...

 

و بعد از آن نگاهت کردم و گفتم: که این شب در دل من مثل نیلوفر زده ریشه و تو

 

چون قطره ی شبنم گل نیلوفر قلب مرا هر شب

 

برایم مثل شب های دگر جاوید می سازد......

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:6  توسط تنهای تنها  |