تبليغاتX
مردی از دیار فراموش شدگان -

مردی از دیار فراموش شدگان

چنان بیگانه با خویشم که حتی سایه ام دیگر نمی آید به دنبالم.

زندگی يعنی همين ، چشمان تو...لحظه‌های بهترين ، چشمان تو.....از ميان آسمان و هرچه هست.....سهم من تنها همين ، چشمان تو.....بعد چشم تو (( غزل )) را می‌کُشم.....اولين و آخرين ، چشمان تو.....در ميان پيچ و تاب زندگی.....مانده در يادم همين ، چشمان تو.....آخر اين شعر جای اسم خود.....می‌گذارم (( نقطه چين ، چشمان تو )).....شد رديف شعر من اين بار هم.....اين کلام دلنشين ، چشمان تو.....گرچه می‌دانم نمی‌آيی ولی.....مانده بر در نازنين ! ، چشمان ... من !!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:27  توسط تنهای تنها  |