تبليغاتX
مردی از دیار فراموش شدگان

مردی از دیار فراموش شدگان

چنان بیگانه با خویشم که حتی سایه ام دیگر نمی آید به دنبالم.

یاد تو

در این دنیای بی سامان دلم میل تو را کرده

 

 

پس از دردی کسالت بار ندایی از تو اقیانوس دردم را برای لحظه ای اندک

 

 

پر از علم و یقین کرده

 

 

من اینجا خسته و تنها

 

 

به امید رهایی از بیابان غم و اندوه دعایم را به سویت عاجزانه می کنم فریاد

 

 

که شاید روزی از تقصیرهایم بگذری

 

 

و بگیری

 

 

دستهای ناتوانم را برای لحظه ای امداد

 

 

تو آن آب گوارایی که هر شامان عطشهای مرا با یاد خود خاموش می داری

 

 

و اما من

 

 

منم آن تشنه ی تنها

 

 

که هر شامان برای لحظه ای با یاد تو بودن تمام عمر را له له زنان با یاد تو مستم

 

 

من اکنون دردهای قلب خود را می فشارم

 

 

لحظه ای اندک

 

 

که شاید دردهای دیگری را نیز درون این دل پر درد بگذارم

 

 

و بگریزم

 

 

تمام طاقتم طاق است و دیگر لحظه ای تاب و توان دیدن این فقرها و ناخوشی ها را ندارم

 

 

تو را من عاجزانه آرزو دارم

 

 

 و حتی لحظه ای از یاد تو در دل نمی کاهم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 22:13  توسط تنهای تنها  |