زندگی يعنی همين ، چشمان تو...لحظههای بهترين ، چشمان تو.....از ميان آسمان و هرچه هست.....سهم من تنها همين ، چشمان تو.....بعد چشم تو (( غزل )) را میکُشم.....اولين و آخرين ، چشمان تو.....در ميان پيچ و تاب زندگی.....مانده در يادم همين ، چشمان تو.....آخر اين شعر جای اسم خود.....میگذارم (( نقطه چين ، چشمان تو )).....شد رديف شعر من اين بار هم.....اين کلام دلنشين ، چشمان تو.....گرچه میدانم نمیآيی ولی.....مانده بر در نازنين ! ، چشمان ... من !!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:27  توسط تنهای تنها
|
دوست داشتي مي دانستم دوست داشتنت را، دوست داشتي مي دانستم و مي فهميدم تورا و تورا، مي خواستي باشم و در كنارم باشي، مي خواهمت و خواهم خواست براي هميشه اگر پل يك رنگي مان نشكند، اگر دستان پر مهرت سرد نشود، اگر چشمان عاشقت نگريد، اگر باز باشي و قلبت را باز گذاري اگر بخواهي تنهايي قلبم رابشكني، اگر خواهي غروب سردم راگرم سازي باش تا باشم. اگر عاشق لحنم شوي تا عاشق كلامت شوم، باش تا باشم مي خواهمت، خواهم خواست، مي دانم نمي داني كه دوستت دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:27  توسط تنهای تنها
|

(نظر شما دوستان چیه؟)
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 22:11  توسط تنهای تنها
|
دریای غم ساحل ندارد
(نظر شما دوستان چیه؟من منتظر نظرات گرم و دریای شما دوستان عزیز هستم)
(پس چشم انتظارم نگذارید دوستان خوبم)
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:13  توسط تنهای تنها
|
چرا از وقتی که گفتند بزرگ شده ایم بچه صداقتهای کو دکیمان را فراموش کرده ایم؟
چرا تمام سادگی و لطافت ها در صندوقچه ی خاطرات گذشته به بایگانی ذهن سپرده ایم؟
اصلا" که می گوید ما بزرگ شده ایم تنها دل تنگی هایمان بزرگ شده اند.چرا وقتی به ما گفتند بزرگ شده ایم یادمان رفت مثل کودکی هایمان ساده و بی ریاه صحبت کنیم؟
چرا این قدر قیافه ی رسمی به خود گرفته ایم؟
چرا ساده و صمیمی همه جیز را نمی پرسیم؟چرا؟...
چرا روزهای لطیف کودکی هایمان را فراموش کرده ایم؟؟
بیایید صندوقچه ی خاطرات را بگشایم و در لطافت آن روز های خوب ,روزهای خوب کودکی هایمان نفسی تازه کنیم و بیایید آرزو کنیم که ....
توقعات کوچکمان هیچ گاه بزرگ نشود.
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:1  توسط تنهای تنها
|
خداوندا زیباست آغازی که با سرودن نام تو پیوند خورد و عشق را با روبیدنی دوباره , امید را با تراوتی جاودانه و آفتاب را با باریدن مهربانی فرا خواند و مرا به نگارش مهرآئین تو دعوت نماید تا بار دیگر ترانه ی نگاهت را به تپش قلم خویش بنوازم.
بنده ی حقیرت خسرو
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:52  توسط تنهای تنها
|