تبليغاتX
مردی از دیار فراموش شدگان

مردی از دیار فراموش شدگان

چنان بیگانه با خویشم که حتی سایه ام دیگر نمی آید به دنبالم.

کاش...

 اي کاش گل بودي و من از باغها مي چيدمت يا که طلوع بودي و از پنجره مي ديدمت اي کاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين کمان هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 8:38  توسط تنهای تنها  | 

 آری...گاهی اوقات عاشق می شویم

 و طوری عشق می ورزیم که گویا معشوق پاره ای از تنمان شده

 و هر لحظه او را به خود نزدیک تر می بینیم.

 به طوری که همه ی آینده ی خود را در وجود او خلاصه کرده

 و حتی   گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می شود

که می خواهیم او را از  رویاهایمان بیرون کشیده

 و در دنیای واقعی در آغوش گرفته و به اندازه ی تمام عمر

                                    گریه کنیم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 20:41  توسط تنهای تنها  | 

خدایا

امروز قلبم شکست. نه به تیغ دشمن بلکه با خنجر دوست.

دوستی که با هم عهد بستیم تا زنده هستیم با هم باشیم.

امروز او با بی اعتنایی از کنارم گذشت و نگاهی به قلب شکسته ام ننداخت.

رفت...

اما زخمی که بر دلم کاشت تا ابد خواهد ماند.

دیگر با هیچ کس عهد نخواهم بست.

چون که می دانم او هم بی وفایی خواهد کرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 22:5  توسط تنهای تنها  | 

غم

وقتی از مادر متولد شدم  صدایی در گوشم نجوا کرد و گفت:

از این پس با تو خواهم بود.گفتم:که هستی؟گفت غم

فکر می کردم که غم عروسکی هست که بعدها می توانم با آن بازی کنم

اما بعدها فهمیدم که عروسکی هستم بازیچه ی غم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 22:10  توسط تنهای تنها  | 

شبی مهتابی و روشن .شبی در گوشه ای تنها

که از غم ها تهی بودم

تو را با تیشه ی اندیشه ی شومم تراشیدم.

نشاندم برق صد الماس میان دیدگانت

گرفتی روشنی تابنده گشتی

تنت را میان چشمه های مهتابها شستم.

ترا در معبد هستی خدا کردم

ولی این را نمی دانم اگر روزی

به تنگ آرد غرورت دل یکتا پرستم را

تو را با تیشه ی سنگین قهرم  افکنم بر خاک

که تا هر کس مرا بیند بگوید

او خدایش را بدست خویش بشکسته!!

پس نشینم بر سر بشکسته با قهرم

که تا شاید صبح دگر خدایم را از نو بنا سازم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 22:19  توسط تنهای تنها  | 

می گویند شیشه ها احساس ندارند 

                   اما وقتی روی شیشه ای بخار گرفته نوشتم:

                                دوستت دارم

                     آرام گریست...

                

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 22:12  توسط تنهای تنها  |