چنان بیگانه با خویشم که حتی سایه ام دیگر نمی آید به دنبالم.
و طوری عشق می ورزیم که گویا معشوق پاره ای از تنمان شده
و هر لحظه او را به خود نزدیک تر می بینیم.
به طوری که همه ی آینده ی خود را در وجود او خلاصه کرده
و حتی گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می شود
که می خواهیم او را از رویاهایمان بیرون کشیده
و در دنیای واقعی در آغوش گرفته و به اندازه ی تمام عمر
گریه کنیم ...

دوستی که با هم عهد بستیم تا زنده هستیم با هم باشیم.
امروز او با بی اعتنایی از کنارم گذشت و نگاهی به قلب شکسته ام ننداخت.
رفت...
اما زخمی که بر دلم کاشت تا ابد خواهد ماند.
دیگر با هیچ کس عهد نخواهم بست.
چون که می دانم او هم بی وفایی خواهد کرد...
وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم نجوا کرد و گفت:
از این پس با تو خواهم بود.گفتم:که هستی؟گفت غم
فکر می کردم که غم عروسکی هست که بعدها می توانم با آن بازی کنم
اما بعدها فهمیدم که عروسکی هستم بازیچه ی غم.
که از غم ها تهی بودم
تو را با تیشه ی اندیشه ی شومم تراشیدم.
نشاندم برق صد الماس میان دیدگانت
گرفتی روشنی تابنده گشتی
تنت را میان چشمه های مهتابها شستم.
ترا در معبد هستی خدا کردم
ولی این را نمی دانم اگر روزی
به تنگ آرد غرورت دل یکتا پرستم را
تو را با تیشه ی سنگین قهرم افکنم بر خاک
که تا هر کس مرا بیند بگوید
او خدایش را بدست خویش بشکسته!!
پس نشینم بر سر بشکسته با قهرم
که تا شاید صبح دگر خدایم را از نو بنا سازم...
اما وقتی روی شیشه ای بخار گرفته نوشتم:
دوستت دارم
آرام گریست...
