تبليغاتX
مردی از دیار فراموش شدگان

مردی از دیار فراموش شدگان

چنان بیگانه با خویشم که حتی سایه ام دیگر نمی آید به دنبالم.

بدرود

 

زندگی می گوید:اما باز باید زیست...

 

 

سلام دوستان عزیز

 

امیدوارم که هر کجا که هستید شاد٬ پیروز٬ موفق و سر بلند باشید

 

دوستان من دیگه نمی تونم به وبلاگ نویسی ادامه بدم.

 

راستشو بخواهید من خودمم خیلی  دلم گرفته که دارم ترکتون می کنم

 

ولی چاره ای ندارم خیلی دلم پره و گرفته کاش می تونستم بیشتر بمونم

 

و براتون بنویسم.

 

انجام هر کاری که فکرش رو بکنید نیاز به عشق داره.

 

 هیچ کاری بدون عشق انجام نمیشه.

 

حتی همین وبلاگ نویسی. تا به کسی یا چیزی عشق نورزی نمی تونی

 

 بنویسی حتی یک کلمه.

 

دوستان فقط یه چیز می تونم بگم دوستون دارم خیلی

 

 به اندازه ی هر چیزی که فکرشو کنید

 

تو این مدتی که با شما عزیزان همراه بودم خیلی چیزا فهمیدم

 

دوستان عزیز یه خواهش داشتم  از همه ی شما

 

اگه تو این مدت کسی از دست حرف های من ناراحت شد ببخشید

 

به بزرگی خودتون ببخشید

 

دوستان حلالم کنید.و واسم دعا کنید که هر چه زود تر خوب بشم

 

و دوباره به آغوش گرم شما عزیزان برگردم.

 

 

زندگی شهد گل است

 

زنبور زمان می مکدش

 

آنچه می ماند تنها عسل خاطره هاست.

 

 

I DONT FORGET MY DEAR FRIENDS

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 23:0  توسط تنهای تنها  | 

به دیدارم بیا هر شب

به دیدارم بیا هر شب

 

 

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند٬ دلم تنگ است

 

 

بیا ای روشن٬ ای روشن تر از لبخند.

 

 

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است

 

 

بیا بنگر چه غم گین و غریبانه

 

 

در این در این دیوان سر پوشیده وین تالاب مالامال

 

 

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

 

 

واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

 

 

بیا ای همنگاه من درین برزخ

 

 

بهشتم نیز هم برزخ

 

 

به دیدارم بیا٬ ای همگناه٬ ای مهربان با من

 

 

که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها

 

 

و من می مانم و بیداری و بی خوابی

 

 

در این ایوان سر پوشده ی متروک

 

 

شب افتاده ست ودر تالاب من دیری ست

 

 

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ٬ پرستو ها

 

 

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

 

 

بیا ای روشنی٬ اما بپوشان روی

 

 

که می ترسم تو را خورشید پندارند

 

 

و می ترسم همه از خواب برخیزند

 

 

و می ترسم که چشم از خواب بردارند

 

 

نمی خواهم ببینند هیچ کس ما.

 

 

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

 

 

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب

 

 

پرستوها که با پرواز و آواز٬

 

 

و ماهی ها که با آن رقص غوغایی

 

 

نمی خواهند بفهمانند بیدارند

 

 

شب افتاده است و من تنها و تاریکم

 

 

و در ایوان و در تالاب من دیر ست در خوابند

 

 

پرستو ها و ما هی ها و آن نیلوفر آبی.

 

 

بیا ای مهربان با من!

 

 

بیا ای یاد مهتابی!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:23  توسط تنهای تنها  | 

زمان بدون لحظه ای توقف٬ بی امان و سریع می گذرد

 

و تنها خاطرات و یاد بودهاست که در احساس ها جاویدان می ماند.

 

خاطراتی که به خاطر آوردن هر یک از آنها

 

ساعتها اندیشه ی انسان را به خود وا میدارد و

 

به گذشته باز می گرداند

 

گذشته که اینک فرسنگها دورتر ایستاده و به ما لبخند می زند و ما را یارای رفتن به

 

سویش نیست٬ ...

 

در چنین لحظاتی انسان به ناچار متوسل به یاد بودها می شود

 

بلکه بتواند گوشه ای از خاطرات گذشته را در خویش زنده کندو حفظ نماید...

 

*  *  *  *  *

 

من همین جا از تمامی دوستان عزیزی که محبت می کنندو  به این وبلاگ سر می زنند یه

 

 

خواهش کوچولو دارم.

 

دوستان عزیز قدر همدیگر رو  بدونید٬ یه قدری محبت و مهربونی هیچ چیزی از شما کم

 

نمی کنه واسه هم خاطرات خوب به جا بذارید کسی رو از خودتون نرنجونین بیهوده.

 

قدر هم دیگر رو بدونین اینو هزار بار می گم قدر هم رو بدونید زندگی از اون چیزی که

 

فکرشو می کنید راحت تر و آسون تر. قدر هم رو بدونید نذارین بین شما ها

 

فاصله باشه هر کدورتی هم که هست حلش کنید

 

جدایی تا نباشد دوست قدر دوست کی داند * شکسته استخوان داند بهای مومیایی را

 

دوستان اگه این کارها رو نمی تونین انجام بدین با کسی دوستی نکنید

 

یا اگر دوستی می کنید و به یکی دست مردی میدید تا آخرش باهاش باشین و نامردی

 

نکنید

 

در دنیا تا می توانید یاران اهل کوی درد باش* یا نبر نامی ز مردی یا حقیقت مرد باش

 

همتونو به خدای بزرگ می سپارم انشاالله که همیشه شاد پیروز و موفق باشید

 

ببخشید که اینهمه پر حرفی کردم اگه جایی از صحبتام مشکل داشت به بزرگی خودتون

 

ببخشید چون یه خورده حالم ...

 

یه چیزی رو فراموش نکنید محبت٬ چون

 

جهان را با محبت می توانی یار خود سازی * محبت کن که دشمن از محبت یار می گردد

 

همتونو به الله می سپارم.بدرود

 

خواهان موفقیت و سر بلندی شما دوستان عزیز در تما می روز های زندگی

 

خسرو پارسا

 

چه بایستی بگویم؟ تا بگویم

 

که گفتن را نبینم اعتباری

 

معانی قلب و ٬ الفاظند مقلوب

 

سخن زین بازتر؟! کو اختیاری

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 22:29  توسط تنهای تنها  | 

یاد تو

در این دنیای بی سامان دلم میل تو را کرده

 

 

پس از دردی کسالت بار ندایی از تو اقیانوس دردم را برای لحظه ای اندک

 

 

پر از علم و یقین کرده

 

 

من اینجا خسته و تنها

 

 

به امید رهایی از بیابان غم و اندوه دعایم را به سویت عاجزانه می کنم فریاد

 

 

که شاید روزی از تقصیرهایم بگذری

 

 

و بگیری

 

 

دستهای ناتوانم را برای لحظه ای امداد

 

 

تو آن آب گوارایی که هر شامان عطشهای مرا با یاد خود خاموش می داری

 

 

و اما من

 

 

منم آن تشنه ی تنها

 

 

که هر شامان برای لحظه ای با یاد تو بودن تمام عمر را له له زنان با یاد تو مستم

 

 

من اکنون دردهای قلب خود را می فشارم

 

 

لحظه ای اندک

 

 

که شاید دردهای دیگری را نیز درون این دل پر درد بگذارم

 

 

و بگریزم

 

 

تمام طاقتم طاق است و دیگر لحظه ای تاب و توان دیدن این فقرها و ناخوشی ها را ندارم

 

 

تو را من عاجزانه آرزو دارم

 

 

 و حتی لحظه ای از یاد تو در دل نمی کاهم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 22:13  توسط تنهای تنها  | 

i love m

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 22:34  توسط تنهای تنها  | 

زندگی

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 22:33  توسط تنهای تنها  | 

زندان

در این زندان دلم تنگ است زمان با من چه بی رحم است

 

خداوندا

 

چگونه می توانم لحظه هایم را نگه دارم

 

در این زندان تمام لحظه هایم بی هدف رفتند

 

دگر بال خیال انگیز رو یاهای دیروزم به پروازی خیالی در نمی آید

 

که من را باز به دنیای پر از شور و امیدم باز گردانند

 

زمان!

 

آیا امیدی هست کزین زندان رهایی یابم و با هر چه تنهائیست وداع گویم؟

 

که باور می کند روزی از این تنهائی و زاری رها باشم

 

درین زندان دگر ماندن برایم سخت و جان کاهست

 

چرا؟ زیرا که زندان است

 

چرا؟ زیرا که تنهایم

 

خداوندا در این زندان دلم پوسید تمام آرزوهایم دگر خشکید

 

و شعرم در حصاره واژه های بی صدا ٬گم شد

 

خداوندا

 

اگر چه من درین زندان غم ٬ تنها و بی یارم

 

ولی اینک درون قلب پر دردم امیدی هست

 

امیدی روشن و جاری

 

اگر چه من در این زندان خودم  تنهای تنهایم ولی هر جا که باشم باز تو هم با من همانجایی

 

بلی ٬ من در میان این همه نا مهربانی ها به یاد تو پناه بردم

 

دگر چون یاد تو هستم از این زندان هراسم نیست

 

سکوت لحظه ها حتی برایم سخت و جان کاه نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 22:14  توسط تنهای تنها  | 

من این پائیز در زندان ...

در این زندان برای خود هوای دیگری دارم  

 

جهان گو بی صفا شو من صفای دیگری دارم

 

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر اما باز

 

درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم

 

درین شهر پر از جنجال و غوغایی از آن شادم

 

که با خیل غمش خلوتسرای دیگری دارم

 

پسندم مرغ حق را لیک با حقگویی و عزلت

 

من اندر انزوای خود نوای دیگری دارم

 

شنیدم ماجرای هر کسی نازم به عشق خود

 

که شیرین تر ز هر کس ماجرای دیگری دارم

 

اگر روزم پریشان شد فدای تاری اززلفش

 

که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم

 

من این زندان به جرم مرد بودن می کشم ای عشق

 

خطانسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

 

اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است

 

و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم

 

سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن

 

جهان گر عشق در یابد جزای دیگری دارم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:8  توسط تنهای تنها  | 

صدایم کن

صدایم کن صدایم کن
من این جا سخت بیمارم
و در دل آرزوی رفتن از زندان خشم و آمدن سوی تو دارم
صدایم کن صدایم کن
من این جا با تو می گویم که من از آنچه کردم پشیمانم
و من این جا برای ذره ای احساس به درگاه تو می نالم
و من این جا خسته و تنها بدون هیچ امیدی به فردایی که بتوان این زمین مرده را سرشار از مهر و محبت کرد به درگاه تو مینالم
من اکنون با تمام آرزوهایم وداع کردم
که شاید ...
با تو پیوندم و دل در مهر تو بندم
صدایم کن صدایم کن من این جا سخت بیمارم  
صدایم کن صدایم کن من این جا سخت بیمارم .
-------------------------------------------------------------------------------
محاکمه ی عشق
جلسه محاكمه عشق بود و عقل كه قاضي اين جلسه بود عشق رو
محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي
كرد.قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او
مخالف بودند .قلب شروع كرد به طرفداري از عشق :آهاي چشم
مگر تو نبودي كه هرروز آرزوي ديدن او را داشتي؟ اي گوش
مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟ و شما پاها
كه هميشه آماده رفتم به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با
او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض
جلسه را ترك كردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند. عقل
گفت: ديدي اي قلب؟ همه از عشق بيزارنند:ولي من متحيرم با
وجودي كه عشق از همه بيشتر تو را آزرده چرا هنوز از او
حمايت مي كني ؟ قلب ناليد و گفت: من بدون عشق ديگر
نخواهم بود وتنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه عمل قبل را
تكرار مي كند و فقط مي توانم با عشق يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از عشق حمايت مي كنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:19  توسط تنهای تنها  | 

شب دیدار

شبی زیبا و نورانی

 

شب شب ها

 

شب دیدار من با تو ... شب خاموشی بدها ... شب بیداری دل ها

 

شبی که ماه هم خندید و ما هم با ماه خندیدیم.ستاره ها همه ما را نگاه کردند.

 

و تو گفتی: شبی زیباست

 

و من گفتم: بلی زیباست

 

وتو گفتی: ببین دلهای ما در آسمان پیداست

 

و من گفتم: بلی پیداست

 

و تو گفتی: خدا از من و تو راضیست؟

 

و من گفتم: بلی راضیست

 

و تو گفتی: شقایق های دلهامان چه زیبا و اهورائیست

 

و من گفتم: که دل های تمام عاشقان این قدر رویائیست

 

و تو گفتی: به جان من بگو این شب برای تو به چه اندازه رویائی و نورانیست؟

 

و من آهی کشیدم ... فکر کردم ...

 

و بعد از آن نگاهت کردم و گفتم: که این شب در دل من مثل نیلوفر زده ریشه و تو

 

چون قطره ی شبنم گل نیلوفر قلب مرا هر شب

 

برایم مثل شب های دگر جاوید می سازد......

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:6  توسط تنهای تنها  | 

تقدیم به بهترین دوستم(شایدم گفت آبجیم)زری خیلی دوست دارم

شب همه شب دعای من تا به سحر برای

جان زبدن چو وا رهد تیر کند سمای تو

این همه شب نشینی و ناله و آه تا سحر

گوش اگر همی کنی جان بشود فدای تو

مست و خراب می کند گر برسد به گوش جان

زمزمه  محبت و نغمه  جان فضای تو

گر چه ز عشق عاریم صاف نیم غباریم

سیه غبار تا سماء از نفس ولای تو

نفس و هوا چو باطلند از نظر حقیقیان

بس چه جواب جان دهم گر بکند هوای تو

love

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 21:35  توسط تنهای تنها  | 

مرگ

چرا از مرگ می ترسید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

...

بهشت جاودان آن جاست.

جهان آن جا و جان آنجاست.

گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست!

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است.

همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ خاموشی است.

نه فریادی...نه آهنگی...نه آوایی

نه دیروزی...نه امروزی...نه فردایی

جهان آرام و جان آن جا

زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیدار نمی بیند!

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید.

در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست.

در این دوران که هر جا" هر که را زر در ترازوست زور در بازوست"

جهان را دست این نا مردم  صد رنگ بسپارید.

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند.

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید.

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید.

 چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا از مرگ می ترسید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:13  توسط تنهای تنها  | 

چشمای ناز

عزیز من بهار من بازم بمون کنار من
دلم می خواد نگات کنم ناز دلم صدات کنم
بهت بگم دوست دارم دوست دارم یه عالمه
اگه همش با تو باشم بازم کمه بازم کمه

چشمای نازت مونده به یادم
طاقت دوری تو من ندارم
تنگ غروبه دلم گرفته
چشمای نازت منو گرفته

تو همزبون تو مهربون می خوام بگم پیشم بمون
قشنگ من نیاز من تو خوبه من خدای من
کبوتر سفید من با تو دلم غم نداره
اگه همش با تو باشم بازم کمه بازم کمه

چشمای نازت مونده به یادم
طاقت دوری تو من ندارم
تنگ غروبه دلم گرفته
چشمای نازت منو گرفته

تو اولین تو آخرین برای من تو بهترین
تو عشق من تو شعر من تو قصه کتاب من


چشمای نازت مونده به یادم
طاقت دوری تو من ندارم
تنگ غروبه دلم گرفته
چشمای نازت منو گرفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 22:39  توسط تنهای تنها  | 

JUST FOR U HANANEH

عشق تو  همچون افق بی انتهاست.

قلب من  خالی ز هر رنگ و ریاست. 

زندگی  با  آرزوها روبروست.

با تو بودن از برایم آرزوست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:2  توسط تنهای تنها  | 

زندگی يعنی همين ، چشمان تو...لحظه‌های بهترين ، چشمان تو.....از ميان آسمان و هرچه هست.....سهم من تنها همين ، چشمان تو.....بعد چشم تو (( غزل )) را می‌کُشم.....اولين و آخرين ، چشمان تو.....در ميان پيچ و تاب زندگی.....مانده در يادم همين ، چشمان تو.....آخر اين شعر جای اسم خود.....می‌گذارم (( نقطه چين ، چشمان تو )).....شد رديف شعر من اين بار هم.....اين کلام دلنشين ، چشمان تو.....گرچه می‌دانم نمی‌آيی ولی.....مانده بر در نازنين ! ، چشمان ... من !!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:27  توسط تنهای تنها  | 

دوستت دارم چون می دانم دوستم داری

دوست داشتي مي دانستم دوست داشتنت را، دوست داشتي مي دانستم و مي فهميدم تورا و تورا، مي خواستي باشم و در كنارم باشي، مي خواهمت و خواهم خواست براي هميشه اگر پل يك رنگي مان نشكند، اگر دستان پر مهرت سرد نشود، اگر چشمان عاشقت نگريد، اگر باز باشي و قلبت را باز گذاري اگر بخواهي تنهايي قلبم رابشكني، اگر خواهي غروب سردم راگرم سازي باش تا باشم. اگر عاشق لحنم شوي تا عاشق كلامت شوم، باش تا باشم مي خواهمت، خواهم خواست، مي دانم نمي داني كه دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:27  توسط تنهای تنها  | 

صداقت یک عشق

می گن عاشقی جرمه

(نظر شما دوستان چیه؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 22:11  توسط تنهای تنها  | 

غم

 دریای غم ساحل ندارد

 

(نظر شما دوستان چیه؟من منتظر نظرات گرم و دریای شما دوستان عزیز هستم)

(پس چشم انتظارم نگذارید دوستان خوبم)

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:13  توسط تنهای تنها  | 

یا هو

چرا از وقتی که گفتند بزرگ شده ایم بچه صداقتهای کو دکیمان را فراموش کرده ایم؟

چرا تمام سادگی و لطافت ها در صندوقچه ی خاطرات گذشته به بایگانی ذهن سپرده ایم؟

اصلا" که می گوید ما بزرگ شده ایم تنها دل تنگی هایمان بزرگ شده اند.چرا وقتی به ما گفتند بزرگ شده ایم یادمان رفت مثل کودکی هایمان ساده و بی ریاه صحبت کنیم؟

چرا این قدر قیافه ی رسمی به خود گرفته ایم؟

چرا ساده و صمیمی همه جیز را نمی پرسیم؟چرا؟...

چرا روزهای لطیف کودکی هایمان را فراموش کرده ایم؟؟

بیایید صندوقچه ی خاطرات را بگشایم و در لطافت آن روز های خوب ,روزهای خوب کودکی هایمان نفسی تازه کنیم و بیایید آرزو کنیم که ....

توقعات کوچکمان هیچ گاه بزرگ نشود.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:1  توسط تنهای تنها  | 

خداوندا

خداوندا زیباست آغازی که با سرودن نام تو پیوند خورد و عشق را با روبیدنی دوباره , امید را با تراوتی جاودانه و آفتاب را با باریدن مهربانی فرا خواند و مرا به نگارش مهرآئین تو دعوت نماید تا بار دیگر ترانه ی نگاهت را به تپش قلم خویش بنوازم.

     

                                       بنده ی حقیرت          خسرو

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:52  توسط تنهای تنها  | 

ای خدا خودت کمکم کن

نه سلامی نه پیامی نه امید گذر نامه بری

کیست کز گمشده ی من برساند خبری

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:12  توسط تنهای تنها  | 

عشق از نگاه دبیر

اگر دبیر ریاضی بودم ثابت می کردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم عبور می کند
اگر دبیر شیمی بودم نامه تو را تو محلول محبت به قلبم اضافه میکردم تا سرعت واکنش عشقم بیشتر بشه .
اگر دبیر دینی بودم میدونستم که بعد خدا تو را میپرستم
اگر دبیر جغرافیا بودم میدونستم که خوش آب و هوا ترین منطقه آغوش توست
اگر دبیر زبان بودم با زبان بی زبانی میگفتم I love you
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:59  توسط تنهای تنها  | 

بی گانه دل

نمی دانی چه دلتنگم، چه بی تابم، چه غمگینم چه تنهایم، تو را هر شب صدا کردم، نمی بینی نمی خوابم، بیا تا باورت گردد، که بی تو کمتر از خاکم ولی با تو به افلاکم، بیا با آرزوهایم، بسازم خانه ای در دل، سراغم را نمی گیری، مگر بیگانه ای با دل؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:55  توسط تنهای تنها  | 

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

باشد که نباشیم بدانند که بودیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:40  توسط تنهای تنها  | 

لعنت به این زندگی که ...

وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است.

وقتي که خنديديم گفتن ديونه است.

وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره.

وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش.

وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه.

وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه.

حالا ام که عاشقيم مي گن گناهه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:7  توسط تنهای تنها  | 

                                                   تنها...

تو اگر می دانستی

که چه زخمی دارد

که چه دردی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

 

                                     آه ای مرد چرا تنهایی.....

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:15  توسط تنهای تنها  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:6  توسط تنهای تنها  | 

کاش...

 اي کاش گل بودي و من از باغها مي چيدمت يا که طلوع بودي و از پنجره مي ديدمت اي کاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين کمان هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 8:38  توسط تنهای تنها  | 

 آری...گاهی اوقات عاشق می شویم

 و طوری عشق می ورزیم که گویا معشوق پاره ای از تنمان شده

 و هر لحظه او را به خود نزدیک تر می بینیم.

 به طوری که همه ی آینده ی خود را در وجود او خلاصه کرده

 و حتی   گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می شود

که می خواهیم او را از  رویاهایمان بیرون کشیده

 و در دنیای واقعی در آغوش گرفته و به اندازه ی تمام عمر

                                    گریه کنیم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 20:41  توسط تنهای تنها  | 

خدایا

امروز قلبم شکست. نه به تیغ دشمن بلکه با خنجر دوست.

دوستی که با هم عهد بستیم تا زنده هستیم با هم باشیم.

امروز او با بی اعتنایی از کنارم گذشت و نگاهی به قلب شکسته ام ننداخت.

رفت...

اما زخمی که بر دلم کاشت تا ابد خواهد ماند.

دیگر با هیچ کس عهد نخواهم بست.

چون که می دانم او هم بی وفایی خواهد کرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 22:5  توسط تنهای تنها  |